سیره نبوى و علوى و برخورد با نفاق
20 بازدید
نحوه تهیه : گروهی
محل انتشار : فصل نامه معرفت، شماره 40- فروردین 1380 و شماره 41-اردی بهشت 1380
تعداد شرکت کننده : 0

  اشاره
    نفاق، علل، عوامل، زمینه ها و بستر پیدایش آن و نیز سیره نبوى و علوى در برخورد با این پدیده زشت از جمله مباحث مهم و حساس دوران ماست. امروزه نفاق در جوامع اسلامى، هزاران چهره به خود گرفته و به راستى شناخت منافقان امرى سخت و دشوار مى نماید، لذاست که الگوگیرى مسلمین از این دو سنت در چگونگى برخورد با پدیده نفاق از جمله ضروریات جامعه اسلامى ماست.
    آنچه مى خوانید نیم نگاهى است به این موضوع. ضمن تشکر از حجة الاسلام والمسلمین آقاى محمدهادى یوسفى غروى و حجة الاسلام آقاى دکتر محمدرضا جبارى، که در این گفت وگو ما را یارى کردند، قسمت اول این گفت وگو را با هم مى خوانیم:
    
    معرفت: لطفاً بسترهاى پیدایش نفاق را بیان کنید و بفرمایید این بسترها در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) چه بود؟
    حجة الاسلام یوسفى غروى: این مسأله به عنوان یک اشکال مطرح است که مقتضى طبیعى مسأله نفاق این است که خوف و طمعى یا دست کم، یکى از این دو باید وجود داشته باشد تا کسى وادار به نفاق شود. این خوف و طمع در اوایل ظهور اسلام مطرح نبود; نه خوفى از اسلام بود و نه چندان طمعى از راه اسلام. بنابراین، آیا مى توان گفت که انگیزه یا زمینه نفاق در اوایل ظهور اسلام نیز وجود داشته است؟ این مسأله اى است که بعضى مطرح کرده اند، به خصوص به دنبال آنچه در بعضى از اخبار ائمّه اطهار(علیهم السلام)آمده، این است که به زمینه طمع براى نفاق اشاره کرده اند. بعضى هم از بشارت هاى اهل کتاب، به ویژه نصارا، آینده اسلام را پیش بینى کرده بودند که آیه کریمه «لیُظهره على الدّینِ کلّهِ» به آن اشاره دارد. به همین دلیل، آن ها به امید آینده، به دنبال این بودند که جاى پایى براى خودشان باز کنند. البته همه این طور نبودند. آن ها که این نفاق را مطرح مى کنند منظورشان اصل وجود نفاق است، نه کثرت و انتشار آن; ولى آیا مى توان به استناد همین دو عامل اصلى نفاق (مسأله خوف و طمع) گفت که پیش از هجرت و پیش از پاگرفتن و قوّت اسلام، خوف و طمعى در کار بوده است؟ جواب این است که اگر خوف نباشد، با توجه به پیش بینى ها و پیش گویى هایى که از طریق اهل کتاب و احیاناً غیر اهل کتاب از طریق اخبار بعضى از کاهنان مطرح مى شد، طمع در کار بود. بعضى از کاهنان قوى آن وقت اخبار متعددى نقل مى کردند; مثلاً از سُطَیحِ کاهن پیش گویى هاى غریبى نقل شده است. بنابراین، برخى اگر یقین هم نداشتند، احتمال مى دادند; و بنابر مثل معروف، «اذا جاء الاحتمال بطل الاستدلال» و همین اندازه که احتمال چیزى داده شود، به قول اصولى ها، احیاناً احتمال منجّز است. این جا هم همین طور است; احتمال که باشد نمى توان آن را نفى کرد. پس بستر کلى نفاق خوف و طمع است، اما به استناد این نمى توانیم پیش از هجرت را به طور کلى خالى از آن دو بدانیم، هم چنین نمى توانیم بگوییم که ادلّه قطعى بر وجود آن ها در کار است. اما دست کم این احتمال وجود دارد و پس از هجرت، عامل طمع قوّت و اشتداد پیدا کرد و بدین روى، انتشار نفاق پس از هجرت با احتمال وجود نفاق قلیلى که قبل از هجرت وجود داشت، قابل مقایسه نیست.
    حجة الاسلام جبّارى: براى پیدایش جریان نفاق، همین دو زمینه خوف و طمع به عنوان بسترهاى اصلى پیدایش در عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و سایر ائمّه(علیهم السلام)قابل طرح است. پیش از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، مسأله خوف مطرح نبود; زیرا اسلام اقتدار چندانى نداشت و در موضع ضعف بود. عمده اقتدار اسلام پس از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)به مدینه محقق شد. بنابراین، اگر بخواهیم اصل جریان نفاق را پى بگیریم، باید به جریانات عصر مدنى و حضور پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مدینه و تحرکات منافقان در این مقطع توجه کنیم. پس از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و به خصوص پس از اقتدار اسلام، عمدتاً در سال هاى دوم و سوم به بعد جریان نفاق به تدریج خود را نشان مى داد و به شکل هاى گوناگون ظاهر مى شد; بنابراین، آنچه از بروز جریان نفاق پس از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)ملاحظه مى کنیم، بستر اصلى اش مسأله خوفى بود که منافقان در نتیجه اقتدار اسلام و پیدایش یک حاکمیت دینى با رهبرى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مدینه با آن مواجه شدند و بیش تر مردم مدینه هم به اسلام گرایش پیدا کرده بودند و حکومتى بر پایه تعالیم وحى بنا شد. از این رو، کسانى که در مدینه یا در اطراف مدینه ساکن بودند، چاره اى نمى دیدند جز این که به ظاهر خود را تابع اسلام نشان دهند و در باطن، چون معتقد به این معارف نبودند، به ناچار طبق مقتضاى باطن خود، کارهاى دیگرى انجام مى دادند; اما در همین دورانِ مکى هم مسأله طمع وجود داشت. طبق روایات، کسانى را مى یابیم که گرایششان به اسلام، حتى پیش از هجرت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)به مدینه، بر پایه طمعى بود که به خلافت پس از پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)داشتند. به عنوان نمونه، روایتى که مرحوم شیخ صدوق در کمال الدین نقل کرده است حکایت از آن دارد که این ها گرایش و توجهشان به اسلام، طمعاً بود. این ها به مدینه آمدند و در آن جا به طمع به دست آوردن دستاوردهاى اسلامى پس از رحلت پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در کنار مسلمین باقى ماندند; یعنى در دوران مدینه هم نمى توان مسأله خوف را به عنوان بستر نفاق نفى کرد. به هر صورت، بستر اصلى نفاق در مدینه، خوف بود، اما طمع هم قطعاً وجود داشت که مصادیق آن را باید بررسى کرد.
    معرفت:درباره جلوه ها و نمودهاى نفاق در عصر پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله)وحضرت على(علیه السلام)توضیحى بفرمایید.
    حجة الاسلام یوسفى غروى: جلوه هاى نفاق بیش تر در مدینه ظهور و بروز کرد. در بدو ورود حضرت رسول(صلى الله علیه وآله) عبدالله بن ابى بن سلّول به عنوان منافق شناخته شد; چون پیش از رسیدن پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) به مدینه، زنان انصار مشغول تهیه تاجى براى او بودند که به عنوان رئیس مدینه بر سرش بگذارند و او را به عنوان وجه مصالحه و نقطه جمع بین اوس و خزرج و خاتمه جنگ هاى باسابقه خودشان معرفى کنند. عبدالله به خودش وعده داده بود و امیدوار به این بود، اما تمام نقشه با ورود پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نقش بر آب شد. با ورود پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، او نیز هم راه سایر مسلمانان به استقبال پیغمبر(صلى الله علیه وآله) آمد و خودش را جزو استقبال کنندگان نشان داد و توقع داشت که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)منزل او را به عنوان منزل رئیس بپذیرند و در خانه او نزول اجلال کنند و این تشریف را نصیب او کنند، ولى چون این خواسته را اجابت نکردند، این خود اولین نقطه اى شد که موجب مزید حقد و کینه او نسبت به شخص پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و اسلام و مسلمانان شد. اما اولین جلوه شدید نفاق در اولین جنگ سرنوشت ساز اسلام، جنگ احد، بود. منافقان پس از اختلاف با پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و مسلمانان مبنى بر این که مى خواستند در مدینه بمانند و از شهر بیرون نروند، درصدد کارشکنى برآمدند، در حالى که ابتدا اصرار داشتند که از شهر بیرون بروند. آن ها وقتى دیدند که پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به منزل رفتند و لباس جنگى پوشیدند و براى جنگ آماده شدند از رأى خود فاصله گرفتند و به اظهار مخالفت با بیرون رفتن پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) پرداختند. این یکى از نمودهاى نفاق است; نفاق هیچ گاه خط ثابتى ندارد، بیش تر درصدد مخالفت است. منافقان در نهایت، با پیامبر(صلى الله علیه وآله)مخالفت کردند; با پیامبر(صلى الله علیه وآله)از شهر خارج شدند، ولى در میانه راه عبدالله بن ابى با تعدادى که قریب سیصد نفر بودند پیامبر(صلى الله علیه وآله)را رها کردند و به شهر بازگشتند. این اولین مظهر بروز شدید نفاق در مدینه بود.
    یکى دیگر از مظاهر بارز نفاق که محمد بن عمر واقدى متوفاى 207 هجرى در کتاب معروفش، مغازى، مى گوید این است که در جنگ تبوک، آخرین جنگ مهمى که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در سال نهم هجرت براى شرکت در آن از مدینه بیرون رفتند و سى هزار نفر در این مسیر پیامبر(صلى الله علیه وآله) را هم راهى مى کردند، در سرزمین تبوک، سمت راست مسیر به طرف شام، اردوگاه زدند. عبدالله بن ابى، که وفاتش را پس از بازگشت پیامبر(صلى الله علیه وآله)از تبوک گفته اند و تا آن زمان از اظهار نفاق ابا نکرده بود به طرف چپ مسیر لشکر اسلام رفت و با سى هزار نفر در مقابل پیامبر(صلى الله علیه وآله)اردو زد. ممکن است کسى بگوید این نقل واقدى منفرد است، اما مظنّه این را تأیید مى کند; چون که مسأله روپوش گذاشتن بر نفاق تا آن زمان داعى داشت و این که مى بینیم بعدها مکتب بنى امیّه حاکم شد و بر کل جریان نفاق و منافقان سرپوش گذاشتند و به اسم «صحابى» همه را عادل دانستند گمان قوى ایجاب مى کند که حق با همین باشد که مغازى نوشته است، نه آن که ما به دلیل انفراد واقدى مطلب او را کلاً رد کنیم. قراین مؤیّد این است و قرینه دیگر مؤید این روایت، تزلزل عظیمى است که در اثر مرگ عبدالله بن ابى در مدینه حاصل شد، به حدى که تاریخ اسلام حکایت مى کند که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)ناچار شدند براى رعایت مصالحى بر جنازه عبدالله بن ابى نماز بخوانند. اگر شدت نفاق در حد همان سى هزار نفر نبود پیغمبر(صلى الله علیه وآله)ناچار نمى شدند بر جنازه او که رأس منافقان بود و پس از آن همه گرفتارى ها نماز بخوانند. این ها دو نمونه از نفاق در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله)بود.
    حجة الاسلام جبارى: اولین مظهر نفاق در مدینه ـ همان گونه که ذکر شد ـ عبدالله بن ابى بود که در بدو ورود پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خود را نشان داد. البته او زمینه هایى هم براى این کار داشت; امارت او از میان رفته بود. در سریه عبدالله بن جحش در سال دوم هجرت نیز نمودى از منافقان مشهود است; پس از این که در ماه حرام آن درگیرى را انجام دادند و غنایم را به مدینه آوردند منافقان فرصتى پیدا کردند که مسأله را داغ کنند و مذمّت هایى را متوجه مسلمانان کنند. پیداست که این ها از همان سال ها منتظر فرصت بودند و بهانه گیرى مى کردند. مسأله جنگ در ماه حرام بهانه اى بود در دست منافقان. از آن به بعد هم در موارد زیادى آن ها خود را نشان دادند. همه این ها از یک زیربناى خاصى نشأت مى گرفت که به عنوان نمونه، مى توان بحث جدایى در جنگ احد را به عنوان یک حرکتى در زمینه تحزُّب و تشعّب آن ها ذکر کرد. امروزه هم نمونه هایش را مشاهده مى کنیم که گاهى به همان صورت بروز مى کند و گاهى به شکل هاى دیگر. در ماجراى مسجد ضرار، در جریان شأن نزول سوره منافقان و بازگشت از غزوه بنى المصطلق و دیگر موارد هم، در هر یک به نحوى مسأله نفاق خودنمایى مى کند، و در هر مورد، عبدالله بن ابى و اصحابش، قضیه را به صورت یک مسأله حاد درمى آوردند، اما پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)هر بار تدبیرى مى اندیشیدند و با آن مقابله مى کردند; مثلاً مى بینیم که در غزوه بنى المصطلق، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با یک تدبیر، به راحتى اختلافى را که در نتیجه شیطنت هاى منافقان به وجود آمده بود حل کرد و آن ها را متوجه نفاق ساخت; و پس از خطبه اى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)خواندند، آن هایى که فریب منافقان را خورده بودند اظهار پشیمانى کردند.
    حجة الاسلام یوسفى غروى: درعصر امیرالمؤمنین(علیه السلام)نفاق تمام نشد، اما شکل آن تغییر کرد. نفاق در این عصر «نفاق» اصطلاحى نبود که به ذهن هر مسلمانى تبادر پیدا مى کند و نزول آیات قرآن عمدتاً به آن اشاره دارد. اما بیش تر آیات قرآنى هم اعتبار نزولى دارد و هم اعتبار اصطلاحى که در میان مفسّران و در اخبار ائمّه اطهار(علیهم السلام) به «اعتبار تأویلى» معروف است که مى گفتند: «نحن قاتلناکم على تنزیله و الیوم نقاتلکم على تأویله» بنابراین، همان آیاتى که درباره منافقان نازل شده بود با تأویل معانى درباره منافقان پس از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)هم صادق است. البته اگر کسى در برابر حکومت نامشروعى بنا بر عقیده حق خودش، دل خوشى نداشته باشد منافق نیست و فرق اساسى است بین «نفاق» و «تقیّه»، اگر چه هر دو حالت اظهار خلاف باطن است. اظهار خلاف باطن اگر در برابر حق باشد، «نفاق» است و اگر در برابر غیرحق باشد «تقیّه» است. اختلاف اسامى براى اختلاف مسمیّات است، براى اختلافات ماهوى و جوهرى است، نه صرف اختلاف شکلى و صورى. در دوران امیرالمؤمنین على(علیه السلام)، نیز منافقانى وجود داشتند. در لابهلاى خطبه هاى امیرالمؤمنین(علیه السلام)، در این باره سخن فراوان آمده است، در برابر دولت حق و مشروع آن حضرت، کسانى بودند که چندان معتقد به مشروعیت دولت و حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام)نبودند، ولى به جهاتى ـ خوفاً و طمعاً ـ در کنار آن حضرت قرار گرفته بودند. اولین نمود این افراد در شیخین طلحه و زبیر بود; با این که از سابقان در اسلام و اولین مهاجران بودند، پس از خلافت سابق بر امیرالمؤمنین(علیه السلام) و به خصوص خلیفه سوم و با آن حوادثى که پیش آمد، اظهار نارضایتى شدید مى کردند و در بعضى از حرکات ضد خلیفه سوم مشارکت عملى کردند، حتى خیلى از تاریخ نگاران منصف نوشته اند که آن ها اولى به اتهامى بودند که معاویه به امیرالمؤمنین(علیه السلام)نسبت مى داد و ایشان را قاتل خلیفه سوم مى دانست، اما با این سوابقشان و على رغم آن که پس از قتل خلیفه سوم با امیرالمؤمنین(علیه السلام)بیعت کردند، به بصره رفتند و ادعا کردند که بیعت ما از روى اکراه بوده است. این اولین مظهر نفاق در دولت مشروع امیرالمؤمنین(علیه السلام) بود. البته جاى این سؤال هست که آیا واقعاً آن ها در اثر جوّ ناچار شدند بیعت کنند یا این که احتمال مى دادند که امیرالمؤمنین(علیه السلام) حال آن ها را رعایت کند و حکومت کوفه و بصره را به آن ها واگذار کند؟ احتمال دوم راجح است. از نظر تاریخى مسلّم است که تمام فتوحات ایران پهناور قدیم به دو دسته تقسیم شده بود: شمال و جنوب. یک قسمتش از نظر ادارى ـ سیاسى تابع کوفه بود و یک قسمت زیادى از آن هم تابع بصره. ابن زیاد هم وعده حکومت رى را به عمربن سعد داد چون رى تابع کوفه بود. بنابراین، خواست و پیشنهاد طلحه و زبیر این بود. شاید هم بتوان گفت: چون آن ها چنین توقعاتى داشتند دیدند که امیرالمؤمنین(علیه السلام)بر خلاف میل شان عمل کردند و آن ها را بر دیگران امتیازى ندادند عَلَم مخالفت برداشتند و ادعا کردند که که بیعت ما مُکرهانه بوده است.
    نمونه دیگر از آخر حیات امیرالمؤمنین(علیه السلام)اشعث بن قیس کندى کوفى است. به دلیل این که حضرت على(علیه السلام)از طرف پیامبر(صلى الله علیه وآله)اسلام را به یمن برده بود، مردم آن جا از بین معاویه و على(علیه السلام)، على(علیه السلام) را ترجیح مى دادند و از معاویه و بنى امیّه سابقه اى نداشتند. بنابراین، به دلیل محبوبیتى که حضرت على(علیه السلام)نزد یمنى ها داشتند، اشعث بن قیس با قوم خودش به آن حضرت پیوستند، ولى در آخر کار، در صحنه صفّین، قرآن بر سر نیزه کردن را بهانه کرد و از آن حضرت روى گرداند; به گونه اى که وقتى مالک اشتر به عنوان سرکرده لشکر امیرالمؤمنین(علیه السلام)در میدان جنگ به دنبال معاویه بود و معاویه پا در رکاب گذاشته بود که بگریزد، این ها نگذاشتند کار تمام شود، به خصوص به دلیل رقابت نظامى که بین اشعث بن قیس و مالک اشتر بود; چون هر دو یمنى بودند: یکى از عشایر نخع و دیگرى از عشایر کنده. آن ها یک رقابت عشایرى داشتند و نمى خواستند این فتح به نام دیگرى تمام شود. به همین دلیل، شمشیر آخته را بر سر امیرالمؤمنین(علیه السلام)در معرکه صفّین بلند کردند و امیرالمؤمنین على(علیه السلام) را وادار ساختند که به مالک اشتر بگو: برگردد. امیرالمؤمنین(علیه السلام)دو سه بار به دنبال مالک اشتر فرستادند تا برگردد. وقتى برگشت، دید که شمشیرهاى برهنه بر سر امیرالمؤمنین(علیه السلام)قرار داده شده است; یعنى شمشیرهایى که در رکاب امیرالمؤمنین(علیه السلام) به سوى معاویه بود، به سوى على(علیه السلام)نشانه رفته است. کار به جایى رسید که امیرالمؤمنین(علیه السلام)در صحنه صفّین ناله اش بلند شد که تا دیروز من امیر بودم، امروز مأمور شدم و رأیى براى کسى که اطاعت نمى شود نیست. امام صادق(علیه السلام)در زیارت امیرالمؤمنین، به آن حضرت خطاب مى کند: «اَشهُد اَنّک شیخُ المظلومینَ صبرتَ و احتسبتَ حتىّ اتاکَ الیقینُ» (مفاتیح الجنان، زیارت مخصوص روز غدیر) در تاریخ مى بینیم اشعث بن قیس به عنوان یکى از سران توطئه قتل امیرالمؤمنین على(علیه السلام)مطرح است; یعنى قطام و عبدالرحمن بن ملجم مرادى و سایران در پناه اشعث بن قیس در چادرى که در مسجد کوفه به عنوان اعتکاف براى آن ها زده بود، تحت پوشش اعتکاف، مرتکب قتل آن حضرت شدند.
    حجة الاسلام جبّارى: خوب است به سه جریان معروف در عصر امیرالمؤمنین(علیه السلام) اشاره داشته باشیم; ناکثین، قاسطین و مارقین. سؤال این است که آیا هر سه جریان را مى توان داخل در موضوع نفاق در عصر امیرالمؤمنین(علیه السلام)دانست یا باید تفکیکى میان آن ها قایل شد؟ بحث درباره جریان ناکثین و سردمداران این جریان ـ یعنى طلحه و زبیر ـ بحث مهمى است. آن ها یک خط سیر نفاقى را در طول زندگى خود طى کردند و مسلّماً معنایى که ما از «نفاق» مى فهمیم یا دست کم، سخن پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) در روایت معروف خود که فرمودند: «مَن خالفَ سریرته علانیته فهو منافق» بر آن ها صادق است. درباره جریان ناکثین، به نظر مى رسد به همه کسانى که در جنگ جمل بودند، نمى توان «منافق» اطلاق کرد; زیرا بسیارى از کسانى که طلحه و زبیر و عایشه را در این جنگ هم راهى مى کردند در اصل، مخدوع بودند و فریب عنوان «ام المؤمنین» یا مصاحبت طلحه و زبیر با پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و سوابق مبارزاتى آن ها را خورده بودند. و لذا ما شبیه این جریان را در قضیه قاسطین مى بینیم. در جریان قاسطین، معاویه و عمروعاص و همه کسانى که صحنه گردان جنگ صفین بودند، قطعاً عنوان «منافق» بر ایشان صادق است. اوج نفاق در جریان قرآن بر سر نیزه ها کردن آن ها نمود پیدا کرد، ولى در همین جنگ نیز صحنه هایى را تاریخ به نمایش مى گذارد که نشان مى دهد بسیارى از کسانى که در جبهه دشمن حاضر بودند، مرعوب و مخدوع آنان بودند. پس نمى توان به همه آن ها عنوان«منافق» داد; زیرا به محض این که در این جنگ عمّار کشته شد، چنان تزلزلى در سپاه معاویه ایجاد گردید که معاویه مجبور شد که دست به حیله بزند و با حیله عمروعاص شایع کرد که کشنده عمّار امیرالمؤمنین(علیه السلام)است که او را به جنگ آورد. جالب است که امیرالمؤمنین هم در پاسخ فرمودند: اگر قرار باشد کشنده عمّار من باشم، پس کشنده حمزه(علیه السلام)هم باید پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)باشد. که او را به جنگ اُحد برد. همین تزلزل نشان مى دهد که بسیارى از سپاهیان معاویه خود را در جبهه حق مى پنداشتند و به همین دلیل، به دنبال معاویه افتاده بودند. پس معلوم مى شود که همه سپاهیان معاویه منافق نبودند.
    در جنگ نهروان و جبهه مارقین هم قطعاً عده اى که صحنه گردان بودند، امثال اشعث بن قیس، قطعاً منافق بودند. اما در قضیه مارقین مى توان به برخى از افراد خشک مقدس اشاره کرد که تلّقى باطل و ظاهرى از شریعت داشتند. در این باره مى توان به قتل عبدالله بن خباب بن ارتّ و همسر حامله اش اشاره کرد، در حالى که همین افراد وقتى در نخلستان حرکت مى کردند و یکى از اصحابشان خرماى گندیده اى را بدون اذن صاحبش برداشته بود، ملامت کردند که چرا تصرف در مال غیر کرده اى! خط نفاق را مى توان در پیدایش نوع خاصى از تفاسیر مفاهیم دینى مؤثر دانست. در واقع، نوع عمکرد منافقان در عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و عصر امیرالمؤمنین(علیه السلام)بسیار قابل توجه است. یکى از مهم ترین کارهایى که منافقان انجام مى دادند این بود که تفاسیر باطل «من عندى» نسبت به دین عرضه مى کردند و بعضى از افراد ساده و سطحى نگر را فریب مى دادند و به دنبال این شعارها حرکت مى دادند. نمونه بارزش شعار معروف «لاحکم الاّ للّه» است که منافقان خوارج آن را مطرح کردند و ساده لوحان هم به دنبال آن شعار حرکت کردند.
    معرفت: لطفاً درباره آفات و خطرات نفاق از دیدگاه پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمین(علیه السلام)و همچنین سیره عملى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و حضرت على(علیه السلام) در برخورد با جریان نفاق و منافقان توضیح بفرمایید.
    حجة الاسلام یوسفى غروى: این سؤال دو بخش دارد: بخش اول مسأله آفات و خطرات نفاق است که چندان احتیاجى به توضیح ندارد; چون مثل معروفى است که مى گوید: «توضیح الواضحات من اشکل المشکلات.» در بسیارى از متون دینى ما به این معنا هشدار داده شده که خطر منافق از خطر کافر بیش تر است و به تعبیر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)آنچه را بیش از همه براى شما از آن مى ترسم نفاق است; چون دشمن پنهان است. این چندان احتیاجى به توضیح ندارد; جریان نفاق در هر زمان و مکانى و نسبت به هر چیزى باشد خطرناک است; چون از پشت خنجر زدن است; جریان خائنانه اى که اصلاً به معناى دقیق کلمه «خیانت» این است که جرم آشکار نیست، جرم مخفیانه است کسى که توانسته است رعایت ظواهر را بکند و نفوذ پیدا کرده و بعضى جاها دست رسى پیدا نموده است و از او بر حسب ظاهر حذر نمى کنند. چنین کسى مى تواند هزار و یک کار خطرناک بکند. بخش دوم در زمینه برخورد با منافقان است. در آیات قرآن تصریح شده است که «جاهد الکفار و المنافقین و اغلظ علیهم» اما پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در مقام عمل این گونه نبود; به این معنا که شمشیرى که به روى کفار و مشرکان و یا به روى اهل کتاب خائن و یهود مى کشیدند، بنا نداشتند به روى منافقان بکشند. البته در اخبار رسیده از خود پیامبر(صلى الله علیه وآله) و نیز در لابه لاى اخبار ائمّه اطهار(علیهم السلام) مطرح شده است که چرا پیغمبر(صلى الله علیه وآله) به مضمون آیه مزبور منافقان عمل نکردند; از جمله این که اگر جریان منافقان براى ایشان واضح بود، بدان عمل مى کرد، اگرچه بر اساس آیه «ولتعرفنّهم فی لحنِ القولِ» بعضى از آن ها را به همین صورت شناخته بودند و آن ها را به بعضى از اصحاب سرّ منتقل کرده بودند; از جمله حذیفة بن الیمان را که به همین دلیل، عده اى از صحابه از او حذر داشتند و درباره خلیفه دوم هم نقل شده است که مقیّد بود بر جنازه امواتى از صحابه نماز میّت بخواند که حذیفه بر نماز آن ها حاضر باشد تا عواقب سوئى برایش مترتب نگردد.
    ممکن است اشکال شود پیامبر که با منافقان آشنا بود، چرا شدّت عمل نشان نداد و به روى آن ها شمشیر نکشید؟ پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)به صراحت مى فرمایند: «من مصلحت نمى بینم که بخواهم شدّت عمل به خرج دهم.»
    البته جاى سؤال هست که مردم بگویند: اگر پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)شدت عمل نشان نمى دهد، پس آیه را چه کنیم؟ در این جا در مقام تشریح تمام این نکات نیستیم، مفسران وجوه گوناگونى ذکر کرده اند که در آیه مزبور، منظور از «واغلظ علیهم» نسبت به منافقان یا «جاهد الکفّار» چیست. آیا غیر از آن است که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)عمل کرد؟ به طور خلاصه، کم ترین جوابى که مى توان داد این است که پیغمبر با عملش مبیّن و مفسر قرآن کریم است. خود روش پیغمبر(صلى الله علیه وآله) بر ما تبیین مى کند که منظور از «جاهد» و «اغلظ» بیش از این مقدارى نیست که ایشان عمل مى کردند. غالباً در خطبه هاى خود در مواقع گوناگون به مردم هشدار مى دادند که خطر منافقان جدّى است و گاهى هم بعضى از مواقع شدت عمل هایى به خرج مى دادند; مانند تخریب مسجد ضرار. این ها شاید مصداق همان «اغلظ علیهم» باشد که مى خواهد شدت عمل و غضب را برساند.
    در سیره امیرالمؤمین(علیه السلام)هم که نگاه مى کنیم، مى بینیم در جنگ جمل، امیرالمؤمنین(علیه السلام) در بصره، بسیار مقاومت کردند، اما بعضى از مردم، فریب ظاهر برخى از افراد داراى عنوان «السابقین الاولین»، «المهاجرین» و «ام المؤمنین» را خورده بودند. در اخبار هم آمده است که کسى خدمت امیرالمؤمنین(علیه السلام)آمد و عرض کرد: آیا شما مى گویید این ها بر باطل هستند؟ حضرت فرمود: تو مغرور به همین عناوین و ظاهر این ها شده اى، «اعرفِ الحقَّ تَعرف اهله و اعرفِ الباطلَ تعرف اهله»; ابتدا حق و باطل را از هم دیگر تشخیص بده، خواهى دید که چه کسى حق است و چه کسى باطل است. بنابراین، امیرالمؤمنین(علیه السلام)آن جا اعتنا نکرده به این که با آن جریان مقدارى سازش کند، البته در حد توان، اتمام حجت کرد; نه فقط در جنگ جمل، بلکه در جنگ صفین و حتى با خوارج و منافقان، در شدّت عملى که به خرج داد، عجله نکرد، به مقدار کافى، در حد یأس اتمام حجت کرد، شاید عده اى هدایت شوند، ولى در عین حال، سستى به خرج نداد که ـ مثلاً ـ چون عناوینى دارند با آن ها سازش کارى کند. خیر، به عکس امیرالمؤمنین(علیه السلام)لازم دیدند که چون این ها ظواهر فریبنده اى به نام دین و اسلام دارند، باید با آن ها به شدت برخورد شود تا موجب قطع مایه فتنه و شر و فساد شود.
    حجة الاسلام جبارى: پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)در روایتى فرمودند: من بر امّتم، نه از مؤمن مى ترسم و نه از مشرک; زیرا مؤمن را خداوند به وسیله ایمانش حفظ مى کند و مشرک هم به دلیل شرکش مورد خذلان و خزى دنیا و آخرت واقع مى شود، ولى بر شما از خطر هر منافقى مى ترسم که با زبانى شیرین به مواجهه با اهل ایمان مى آید و «یقولُ ما تعرفونَ و یفعلُ ما تُنکرونَ»; در گفتار، آن چنان شیرین و شیوا سخن مى گوید که افراد را به آسانى جذب مى کند، اما در عمل، کارى را انجام مى دهد که مورد انکار و نفرت مؤمنان است. منافق به دلیل این که سریره و باطن خود را مخفى داشته، خطرش به مراتب بیش از مشرک و کافر است.
    در روایت دیگرى، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)، ویژگى هاى منافق را چنین بیان نمودند: یکى از آن ها خلف وعده یا نقض قرارداد و پیمان است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)فرمودند: «المنافقُ اذا وَعدَ اَخلفَ.» یکى از مهم ترین ویژگى هاى منافق همین است. دومین ویژگى منافق از دیدگاه ایشان این است که در کار او اخلاص نیست، وقتى کارى را انجام مى دهد دوست دارد که در منظر دیگران باشد، رازدارى در کار او نیست، مگر در آن جایى که به ضرر اهل ایمان باشد; «اذا فعل افشا». سومین ویژگى او این است که در گفتار صادق نیست، همواره در گفتار کاذب است، مگر هنگامى که با هم کیشان خود سخن مى گوید «اذا قالَ کَذبَ.» ویژگى چهارم که پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره منافق بیان مى کنند این است که در برابر رزق الهى حالت سبک سرى و عدم متانت و وقار از خود نشان مى دهد; نعمت هاى الهى را به درستى در جاى خود خرج نمى کند; «و اذا رُزق طاش.»
    در خطبه اى از نهج البلاغه که امیرالمؤمنین(علیه السلام)درباره نفاق بیان داشته اند، حضرت اهل نفاق را توصیف کرده اند. این خطبه تا حدى نسبت به بحث حاضر تفصیل دارد. پس از مقدمه اى، حضرت چنین مى فرماید: «اوُصیکم عبادَاللّهِ بتقوى اللّهِ و اُحذّرکُم اهلَ النّفاقِ فانّهم الضالّونَ المضلّونَ.» یکى از ویژگى هاى اهل نفاق از دیدگاه امیرالمؤمنین(علیه السلام) این است که هم گم راه هستند و هم گم راه کننده. هم خود اهل لغزش هستند و هم دیگران را به لغزش وامى دارند. سپس مى فرماید: «یتلوّنون الواناً»; آن ها چند چهره اند و رنگ ها و چهره هاى گوناگون دارند. «و یَفتنونَ افتناناً و یعمدونکم بکلّ عماد.»; شما را به فتنه هاى رنگارنگ مى فریبند. «و یرصدونکم بکلّ مرصاد»; همواره در کمین شما هستند و از هر وسیله اى براى ضربه زدن به اهل ایمان بهره مى گیرند. «قلوبهم دویّة»; دل هایشان بیمار و ناپاک است. در سوره بقره هم خداوند درباره آن ها مى فرماید: «فی قلوبهم مرضٌ» در ادامه، حضرت مى فرماید: «و صفاحُهم نقیّة»; چهره هاى آن ها بسیار دل پذیر و شاداب است، با بشاشت با دیگران مواجه مى شوند. این در حالى است که باطن آن ها هم سان با چهره هاى ظاهریشان نیست. «یَمشونَ الخفاء»; علیه اهل ایمان حرکت هاى مخفیانه و زیرزمینى دارند. «و یَدبّون الضّرّاءَ»; حرکت آهسته دارند، هم چون حرکت شکارچى در جنگل که در پى شکار خود مى رود. هر زمانى در کمین هستند تا شکارشان را، که مؤمنان باشند، به دام فریب و نیرنگ خود بیندازند. «وصفُهم دواءٌ و ذِکرهم شِفاءٌ و فعلهم داء العیاء»; در گفتار و وصف، کسانى هستند که سخن از دواء و شفا به میان مى آورند، در حالى که در عمل، موجب بیمارى مى شوند، چنان که پزشکان از دواى آن بیمارى عاجزند. آن ها با کردار خود، بیمارى هاى علاج ناپذیر به دنبال مى آورند ... در فقرات دیگرى از این خطبه، حضرت مى فرماید: «یَتقارضونَ الثناءَ»; این ها مدح و ثنا را به یکدیگر قرض مى دهند. «و یَتراقبونَ الجزاءَ»; و در پى جزا هستند. یعنى به این امید هم دیگر را ثنا مى کنند که از طرف مقابل هم ثنایى بشنوند. «اِن سألوا الحفوا و اِن عَزلوا کشفوا»; وقتى سؤال مى کنند، اصرار مى نمایند و وقتى به کسى پشت مى کنند، تا نهایت درجه پیش مى روند و آبروى او را مى برند. ما اگر بخواهیم این ویژگى ها را با برخى از مواردى که در عصر حاضر مشاهده مى کنیم، منطبق کنیم، مى بینیم کسانى که به ظاهر چهره خوبى دارند، در عمل وقتى با مخالف و منتقد خود مواجه مى شوند، از هر شیوه ناجوانمردانه اى براى کوبیدن او بهره مى گیرند، حتى با روى کردن به مسائل شخصى و خانوادگى او.
    از جمله دیگر ویژگى هاى افراد منافق این است که «اِن حَکَموا اَسرفوا»; در حکم اسراف مى کنند; بر مبناى عدل قضاوت نمى کنند. «قد اَعدّوا لکلِّ حق باطلاً»; در مقابل هر حقى یک باطلى دارند تا آن را عَلَم کنند. «و لکلِّ قائم مائلاً»; در مقابل هر امر مستقیم و راستى، امر کجى در اختیار دارند تا با آن مواجه کنند. «و لکلّ حىٍّ قاتلاً»; مخالف حیات واقعى هستند و همواره ابزار محو حیات انسانى را در اختیار دارند ... سپس حضرت مى فرماید: «یَقولونَ فیُشبّهونَ»; در کلام اهل تشبیه هستند، معمولاً حق را با باطل خلط مى کنند، به گونه اى که براى افراد غیرخبره ایجاد شبهه مى شود. بنابراین، به تعبیر امیرالمؤمنین(علیه السلام) یکى از ویژگى هاى اهل نفاق شبهه افکنى است; یعنى خلط حق با باطل. «یَصفونَ فیُموِّهون»; هنگام توصیف و بیان چیزى به تزیین و آرایش آن مى پردازند. «قد هوّنوا الطریقَ»; راه باطل را آسان جلوه مى دهند تا افراد را جذب کنند. در نهایت، حضرت مى فرماید: این ها حزب شیطان هستند و حزب شیطان اهل خسرانند.( )
    این خطبه نشان مى دهد که امیرالمؤمنین(علیه السلام) آفات نفاق را تا چه حد جدّى مى گیرند و مؤمنان را از اهل نفاق بر حذر مى دارند. اما این که سیره پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و امیرالمؤمنین(علیه السلام) در مواجهه با اهل نفاق چگونه بوده است و آیا همواره این بزرگواران در مواجهه با اهل نفاق به شیوه تقیّه مداراتى عمل مى کردند و یا در مواردى به طریقه خوفى یا این که شیوه هاى دیگرى هم در برخورد با اهل نفاق داشتند، در این جا مى توان مطلب را به این صورت عنوان کرد که اصل در برخورد با منافقان، در سیره پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و امیرالمؤمنین(علیه السلام) این است که با مخالفان به طریق مدارا برخورد کنند; زیرا چه بسا از همین طریق بتوانند آن ها را جذب اهل حق و ایمان کنند. موارد متعددى هم در سیره پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) گزارش شده است; هم چنین در سیره امیرالمؤمنین(علیه السلام). پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با رأس منافقان، که عبدالله بن اُبى بود، تا سال نهم هجرى ـ طبق نقل مشهور که وفات او بوده ـ به مدارا برخورد کردند.
    در روایتى که مرحوم مجلسى در باب تقیّه در جلد 75 بحارالانوار بیان مى کنند، شیوه مداراتى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در مواجهه با عبدالله بن اُبى را چنین توصیف مى نماید که او وارد شد، حضرت او را تحویل گرفتند و با بشاشت وجه با او سخن گفتند، به گونه اى که موجب تعجب حاضران شد. پس از این که او خارج شد، سؤال کردند: چرا شما با این شخص که نفاق او معلوم است و در رأس منافقان قرار دارد این چنین برخورد کردید؟ حضرت فرمودند: «بدترین افراد کسى است که دیگران از شرّش او را مورد احترام قرار دهند.» این نشان مى دهد که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نسبت به عبدالله بن اُبى و دیگر منافقان چه شیوه اى را اعمال مى کردند.تااواخر عمر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)این شیوه ادامه داشت.
    امیرالمؤمنین(علیه السلام) هم به همین صورت برخورد مى کردند. وقتى اهل نفاق با آن حضرت مواجه مى شدند، گاهى با تمسخر و گاهى با سؤالات بى مورد به هنگام خطبه خواندن حضرت در مسجد، به خصوص پس از پیدایش خوارج، رفتار مى کردند. در موارد بسیارى، حضرت تحمل مى نمودند و به طریق منطقى سؤال آن ها را جواب مى دادند. اما نمى توان گفت که در همه موارد، سیره نبوى و علوى بر این مبنا استوار بوده است; چرا که تاریخ گزارش مى دهد که گاهى آنان پا را از این مرتبه فراتر مى گذاشتند. به عنوان مثال، گاهى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)به شیوه افشا و بیان ماهیت اهل نفاق اقدام مى کردند. یکى از این موارد ـ همان گونه که ذکر شد ـ اقدام پیامبر(صلى الله علیه وآله)درباره مسجد ضرار است پس از این که اهل نفاق با نیّات پلیدشان اقدام به ساختن آن کردند. قرآن کریم آن نیّات را بیان کرده است. آن ها براى ایجاد تفرقه در میان صفوف مؤمنان و ایجاد پایگاهى براى توطئه و فتنه انگیزى علیه مسلمانان آن مسجد را بنا کردند و با جسارت تمام، از پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) خواستند تا مسجد آن ها را افتتاح کنند. ولى پیامبر(صلى الله علیه وآله) که از طریق وحى مطلع شده علاوه بر این که نیّات آن ها را افشا کردند، وارد عمل شدند و دستور دادند مسجد تخریب شود; سقف مسجد را سوزاندند، دیوارهاى مسجد را تخریب کردند و زمین آن جا را به مزبله تبدیل نمودند. خداوند در سوره مجادله به این موضوع اشاره کرده است. شبیه این کار، یعنى تخریب پایگاه نفاق، را حضرت قبل از غزوه تبوک نسبت به محل تجمع منافقان در خانه سُوَیلم یهودى انجام دادند.
    نمونه دیگر درباره جریان عبدالله بن اُبى و یاران او در بازگشت از غزوه بنى المصطلق بود که نزول آیات سوره منافقون خود نشانگر این است که قرآن کریم قصد دارد که ماهیت آن ها را افشا کند. این در حالى است که برخى از اصحاب پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)همچون زید بن ارغم متهم بودند که به دروغ، کلمات عبدالله بن ابى را براى پیامبر(صلى الله علیه وآله)نقل کرده اند. اما با نزول آیات سوره منافقون و بیان کلمات عبدالله بن اُبى که «لئن رجعنا الى المدینة لیخرجنَّ الاعزُّ منها الاذلّ» (منافقون: 8)، سخنان زید بن ارقم تأیید گردید و او از اتهام کذبى که عبدالله بن ابى متوجه او مى ساخت مبرّا شد. رهبر منافقان و کسانى را که در این سفر آن کلمات را نسبت به مسلمانان بیان کرده بودند، رسوا ساخت.
    با تأمّل در تاریخ، مى توان موارد دیگرى را نیز یافت که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با الهام از سوى خداوند، چهره منافقان را افشا کردند. در مواردى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)کارهاى خشنى هم، بسته به مصلحت، نسبت به منافقان انجام مى دادند. نقلى است در تاریخ درباره بعضى از منافقان یهود که وقتى در مسجد مدینه دور هم نشسته بودند، در حالى که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) سخن مى گفتند، آن ها در میان خود زمزمه هایى داشتند و پیامبر(صلى الله علیه وآله)احساس کردند که آن ها مشغول طرح توطئه یا استخفاف پیامبر(صلى الله علیه وآله)هستند. طبق نقل، پیامبر(صلى الله علیه وآله)دستور دادند که آن ها را از مسجد بیرون کنند.
    در موارد دیگرى نیز از جمله سریّه محمد بن مسلمه و قتل کعب بن اشعب نیز پیامبر(صلى الله علیه وآله)با منافقان برخورد خشن داشتند. کعب بن اشعب گرچه اسلام را اظهار نکرده بود، ولى یهودى منافقى بود که به طرح توطئه اى علیه مسلمانان مى اندیشید. در سفر به مکّه، او به تحریک مشرکان، اشعارى ناشایست درباره مؤمنان و به خصوص زنان مسلمان سرود. پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)نیز دستور قتل او را صادر نمودند و محمد بن مسلمه و یارانش نیز او را به قتل رساندند. برخورد پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) با یهود بنى النضیر و یهود بنى قریظة را نیز مى توان نوعى از برخورد قاطع آن حضرت با موضوع نفاق تلقى کرد; زیرا یهود بنى النضیر هم نفاق از خود بروز دادند. در مواجهه اى که پیامبر(صلى الله علیه وآله)با آن ها داشتند، این ها به خلاف آنچه در ظاهر بروز مى دادند، در باطن تصمیم به قتل پیامبر(صلى الله علیه وآله)گرفتند. یهود بنى قریظة نیز به همین صورت با این که تحت حمایت اسلام و در داخل مدینه بودند، اما در پنهان، با مشرکان پیمان بستند و تصمیم به ضربه وارد کردن به مسلمانان گرفتند. بدین روى، پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)آن گونه سخت بایهودبنى قریظة مواجهه کردند. این ها نمونه هایى است از برخورد خشونت آمیزپیامبر(صلى الله علیه وآله)بااهل نفاق.
    در مورد امیرالمؤمنین(علیه السلام) هم مواردى یافت مى شود که حضرت با اهل نفاق برخوردهاى خشنى انجام دادند. از آن جمله است جنگ هایى که حضرت انجام داد و در آن ها، منافقان را تار و مار کردند. بعضى از برخوردهاى آن حضرت را در خطبه 19 نهج البلاغه مشاهده مى کنیم که حضرت در پاسخ به اشعث بن قیس ـ که در هنگام خطبه خواندن حضرت، به ایشان عرض کرد: سخنى که مى گویید علیه شما تمام مى شود، نه به نفع شما ـ کلمات خیلى تندى نسبت به او فرمودند; کلماتى امثال «علیک لعنةُ الله، هائک بن هائک.» وقتى دقت کنیم، متوجه مى شویم که آن حضرت نیز در جایى که لازم مى دیدند، در مقابل اهل نفاق، با خشونت برخورد مى کردند.

    معرفت: آیا مى توان ناکثین، قاسطین و مارقین را عناصر «غیرخودى» و شکل جدیدى از نفاق در دوران امام على(علیه السلام)دانست؟
    حجة الاسلام یوسفى غروى: مى توان گفت: ناکثین به خصوص طلحه و زبیر، که در آغاز خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام) با آن حضرت بیعت کردند ـ البته بعد ادعا نمودند که ما در بیعتمان مُکره بودیم ـ امیدهایى داشتند; همان گونه که به صراحت پیشنهادکردندکه امیرالمؤمنین(علیه السلام)به یکى شان حکومت کوفه و به دیگرى حکومت بصره را واگذار کند. اما حضرت صلاح نمى دانستند و در این کار مفسده مى دیدند. کارهاى بعدى و روش آن ها هم بزرگ ترین دلیل بر نگرش واقع بینانه آن حضرت بود; چنان که آن ها به قصد فتنه انگیزى، قریب سى هزار نفر را به جنگ علیه هم دیگر واداشتند و قریب ده تا بیست هزار نفر را به کشتن دادند. این همه خون هاى مسلمانان را ریختند براى این که به مقصد خودشان برسند; یعنى خلافت امیرمؤمنان(علیه السلام) را نقض کنند و خودشان زمام امور را به دست بگیرند.
    هر منصفى وقتى دلایل و شواهد را مى بیند که آن ها براى به دست آوردن ریاست و حب دنیا، که انگیزه اصلى آن ها بود چه کردند، آن ها را تقبیح مى کند. در وقت بیعت پس از قتل عثمان، هیچ اکراهى بر این که آن ها با امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیعت کنند، وجود نداشت و ادعاى اکراه آن ها بر خلاف واقع است و حجتى علیه آن هاست، مگر این که بخواهیم شرایط ایجاد شده در آن هنگام را انکار کنیم که اکثریت قریب به اتفاق مردم تنها حضرت على(علیه السلام)را لایق نجات امّت اسلامى در آن برهه از زمان و پس از فتنه هاى پیش آمده مى دیدند. امیرالمؤمنین(علیه السلام)در خطبه شقشقیه، به این شرایط و هجوم مردم بر آن حضرت و اصرار شدید آن ها براى بیعت با ایشان اشاره کرده اند. این که طلحه و زبیر بخواهند این را بهانه قرار دهند که ما تحت تأثیر چنین جوى قرار گرفتیم و بیعت مکرهانه اى کردیم قابل قبول نیست.
    در رأس فرقه قاسطین هم معاویه قرار داشت. ما شکى نداریم که معاویة بن ابى سفیان از کسانى بود که به حسب ظاهر، ایمان آورد. او تا آخرین فرصت ممکن در برابر اسلام مقاومت کرد. آل ابوسفیان همه تا آخرین حد ممکن مقاومت کردند. آن جا که دیگر نمى توانستند مقاومتى بکنند و مقاومتشان از هر جهت شکست خورد و مأیوس شدند، به حسب ظاهر مسلمان شدند و شهادتین را بر زبان جارى کردند. البته پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) ابوسفیان و معاویه را رئیس «مؤلفة قلوبهم» در فتح مکه قرار دادند; یعنى نامسلمانان و مشرکانى که هنوز داخل در اسلام نشده ولى حاضر بودند با اسلام، به خصوص در جنگ ها هم راهى کنند و کمک نمایند و با آن که به حسب ظاهر، مسلمان نبودند، سهمى از زکات برایشان معیّن شده بود، به ازاى این مسالمتى که در برابر اسلام و حتى خدمتى که احیاناً به اسلام مى کنند. و شاید این که پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) آن ها را رئیس «مؤلفة قلوبهم» قرار داد، اشاره به همین باشد که آن ها نزدیک ترین افراد به آن ها هستند که سنخیتى با آن ها دارند. این اشاره به آن است که آن ها ایمان واقعى نداشتند. معاویة بن ابى سفیان قطع نظر از تصریح ائمّه اطهار(علیهم السلام) و به خصوص امیرالمؤمنین(علیه السلام) با توجه به همه قراین، مؤمن بالله نبود، طرفة العینى ایمان به خدا نیاورد و صرفاً خوفاً و طمعاً به اسلام داخل شد. نفاق اصطلاحى، همان نفاق در برابر اصل اسلام و در برابر پیامبر(رحمه الله)است; یعنى اظهار خلاف واقع و ابطان خلاف ظاهر. این ویژگى را ناکثین و قاسطین و مارقین داشتند. اما این معنایش آن نیست که تمام این افراد ـ یعنى چه رؤوس و چه دنباله روها ـ همه این گونه بودند. خیر، بسیارى از آن ها افرادى فریب خورده بودند وامر برایشان مشتبه شده بود. ولى رؤساى آن ها قطعاً حق را شناخته بودند، ولى در عین حال،براى مقاصددنیوىوریاست طلبى خودشان این راه را ادامه مى دادند.
    درباره اشعث بن قیس، تذکر یک نکته بجاست و آن این که او گاهى در لابهلاى برخى از خطبه هاى امیرالمؤمنین(علیه السلام)فضولى مى کرد و کلمه اى را مى پراند; مثلاً، به ادعاى این که او رئیس و زعیم و شیخ عشیره است، مى خواست اظهار وجودى بکند، امیرالمؤمنین(علیه السلام) هم صلاح مى دیدند که به اصطلاح معروف، نوکش را بچینند. اما از سوى دیگر، حضرت با او مماشات هم مى کردند و به صورت کج دار مریز ولى با خون دل و جگرسوزى او را در چارچوبه اسلام نگاه مى داشتند. در ماجرایى که در برخى منابع تاریخى از جمله در کتاب حیات امام حسن(علیه السلام)، اثر مرحوم آقا شیخ محمدباقر شریف قرشى آمده است، وقتى امیرالمؤمنین(علیه السلام)فرستادند که براى امام حسن(علیه السلام)خواستگارى کنند، اشعث بن قیس، که دنبال شخصیت یابى بود، همان گونه که خواهرش را به عقد پیغمبر درآورد ولى به پیغمبر نرسید و خواهر ابوبکر را به عقد خودش درآورد، به صورت مخفیانه فهمید که قاصد امیرالمؤمنین(علیه السلام)به عنوان خواستگارى براى امام حسن(علیه السلام)مى رود. بلافاصله خود را خدمت امیرالمؤمنین(علیه السلام)رساند و دختر خودش را پیشنهاد کرد. روش این طبقه منافق این گونه بود; کشف کرده بودند که این ذوات مقدس مثل پیغمبر(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین(علیه السلام)کسانى نیستند که اگر کسى دختر یا خواهرش را خدمت آن ها پیشنهاد کند، رد نمایند، به خصوص که از نظر عرب بسیار عیب بود که کسى نپذیرد، به حدى که اگر او نمى پذیرفت بعضى ها برمى گشتند و دخترى را که پیشنهاد شده بود و نپذیرفته بودند، مى کشتند به بهانه این که معلوم مى شود عیبى وجود داشته، یا از دختر و یا از کسى که نپذیرفته است. به همین دلیل، پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)بعضى از دختران یا زنانى را که به ایشان پیشنهاد مى شد، رد نمى کردند. این نکته بسیار مهمى در تاریخ است که متأسفانه توجهى به آن نمى شود. این قضیه شامل ازدواج امام حسن مجتبى(علیه السلام) با دختر اشعث بن قیس هم هست. بنابراین، پیامبراکرم(صلى الله علیه وآله) و ائمه اطهار(علیهم السلام)به عنوان تألیف قلوب، که در وحى الهى آمده و یک اصل مسلّمى دراسلامو قرآن و روش پیامبر اکرم بوده است، این گونه عمل مى کردند و چنین نبوده است که بخواهند با همه بر اساس بواطن و حقایق رفتار کنند. بنابراین، اگر گفته شود که ناکثین و مارقین و قاسطین همه منافق بودند، پس چرا با آن ها معامله به عنوان اسلام شده، جواب معلوم است: تا آن جا که ممکن بود با افراد با روش مدارا برخوردمى شد تا در چارچوب حق بمانند، اما اگر در جایى شمشیر به روى اسلام مى کشیدند، قطعاً اسلام در برابر آن ها مى ایستاد، چه در عهد پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)باشد و چه در عهد امیرالمؤمنین(علیه السلام).
    معرفت: به طور کلى، جریان نفاق در عصر حاضر را باید در چه بسترهایى ردیابى کرد و چه راه کارهایى براى مقابله با آن با توجه به سیره پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله) و امیرمؤمنان(علیه السلام) پیشنهاد مى کنید؟
    حجة الاسلام جبّارى: یکى از ثمرات عملى توجه به سیره معصومان(علیهم السلام)، به خصوص سیره نبوى و علوى(علیهما السلام) این است که مى توانیم خطوط کلى را از آن ها استخراج کنیم که با بسترهاى نفاق در هر زمانى قابل تطبیق باشد و راه کارهاى مناسبى براى جامعه اسلامى در اعصار گوناگون براى مقابله با جریاناتى مشابه جریانات عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین(علیه السلام)عرضه نماییم. در نکاتى که درباره مسأله نفاق در صدر اسلام عرض شد، اجمالاً مشخص گردید که نمودها یا بسترهاى بروز نفاق در صدر اسلام چه بود و منافقان از چه ابزارهایى بهره مى گرفتند تا اهداف خود ا به مرحله اجرا برسانند. مشابه همان بسترها را مى توان ردیابى کرد و در اعصار بعد، مشاهده نمود. ما اکنون، پس از آن که بیش از بیست سال از انقلاب مى گذرد، متأسفانه با یک جریان جدیدى از نفاق مواجهیم و لطماتى هم از آن خورده ایم. اگر امروز جامعه اسلامى به هوش نباشد، لطمات بعدى را هم خواهد خورد. اگر بخواهیم بسترهاى نفاق در عصر حاضر را تصویر کنیم، باید به عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)و امیرالمؤمنین(علیه السلام)بازگردیم و آن عصر را به خوبى مطالعه کنیم. یکى از مهم ترین بسترهایى که در آن عصر منافقان در آن فعالیت داشتند و اهداف خود را پى جویى مى کردند، بستر «تشعّب و تحزّب» بود; یکى از ابزارهاى کارامد در دست منافقان; یعنى جداکردن جامعه اسلامى از یکدیگر و پاره پاره کردن آن. تصریح آیه شریفه 107 در سوره مبارکه توبه این است که منافقان یکى از اهدافشان در ساختن مسجد ضرار این بود که بین صفوف جامعه اسلامى تفرقه ایجاد کنند. در جنگ اُحد هم وقتى قریب یک سوم از سپاهیان اسلام که سیصد و چند نفر بودند، از جنگ منصرف گردیدند و به مدینه بازگشتند، این خود یک تشعّب و تحزّب بود و جداکردن صفوف مسلمانان از هم دیگر. البته قصد آن ها ضربه زدن به روحیه سپاهیان اسلام بود و پس از شکست مسلمانان هم شروع به شماتت آن ها کردند و این شکست را نتیجه جدایى خود از سپاه اسلام دانستند.
    مسأله تشعّب و تحزّب به خوبى خود را در عصر حاضر نشان مى دهد. یکى از بسترهاى مهم رشد نفاق در عصر حاضر، همین مسأله «حزب گرایى» است. ما مخالف با حزب خاصى نیستیم، مخالف تحزّب ـ به معناى صحیحش ـ نیستیم; تحزّبى که ناشى از اختلاف سلیقه ها باشد، اما نه اختلاف در خطوط کلى و اصول. ممکن است گروه هایى بر سر اصول اسلامى و اصول انقلاب با هم مشترک باشند، همه براى انقلاب و تحقق آن و حفظ اصولش دل سوزى داشته باشند، ولى در کیفیت اجراى منویات انقلاب و رهبران انقلاب داراى اختلاف سلیقه هاى جزئى باشند; این مانعى ندارد. همین اختلاف سلیقه ها موجب رشد و پیشرفت هم خواهد شد، اصطکاک آراء به تدریج، رأى صحیح را نشان خواهد داد، اما به شرط آن که این احزاب قدرت تحمل یکدیگر را داشته باشند، در مقابل کلام حق تعصّب بى جا به خرج ندهند، در مقابل رأى حق و طرف مقابل، اگر احساس کردند که سخنى به جا مى گوید و شیوه اى درست در پیش گرفته است، بر اساس حمیّت هاى جاهلى مقابله ناصواب نداشته باشند. اگر چنین باشد، طبعاً مسأله تحزّب و اختلاف آراء موجب رشد و پیشرفت جامعه خواهد شد. ولى متأسفانه ما امروز با چنین وضعیتى مواجه نیستیم. دلیلش هم این است که در بعضى از احزاب امروز ما جریان نفاق رسوخ کرده است; کسانى که با شعارهاى دل فریب، حزب هایى را تشکیل مى دهند و افرادى را جذب مى کنند و بعد از مدتى عملکرد آن ها نشان مى دهد که در عمل، کاملاً مخالف آن شعارهایى عمل مى کنند که ابتدا عرضه مى کردند; همان که در کلام امیرالمؤمنین(علیه السلام) بیان شد که «یفعَلون ما تُنکرون»; در کلام آن چنان شیوا و زیبا سخن مى گویند و در عمل آن گونه عمل مى کنند که براى اهل ایمان قابل تحمل نیست.
    به هر حال، مسأله تشعّب و ایجاد تحزّب در جامعه اسلامى، یکى از اهداف دشمن است که در قالب نفاق جدید و احزابى که به معناى صحیح «حزب» نیستند، خود را بروز مى دهد.
    یکى دیگر از بسترهاى بروز نفاق در عصر حاضر، که مشابه آن را در صدر اسلام نیز مى توان یافت، مسأله «مشابه سازى دینى» است. در صدر اسلام نمونه اش را مى توان در ماجراى مسجد ضرار یافت، نمونه هاى دیگرش هم در عصر امیرالمؤمنین(علیه السلام) به نحوى دیگر وجود داشت. آن ها با تمسّک به همان ابزارهایى که مسلمان ها از آن ها استفاده مى کردند، براى پیشبرد اهداف منافقانه خود از آن ها استفاده کردند; از جمله ساختن مسجد که قرآن از آن به «ضرار» تعبیر کرده است. این همان است که تحت عنوان «استفاده ابزارى» از مقدسات دینى در جهت تحقق اهداف باطل در عصر حاضر به وفور مشاهده مى کنیم; کسانى با عناوین ظاهر پسند با تشکیل مجالسى به مناسبت هاى دینى به اسم تکریم و بزرگداشت یک شخصیت یا مناسبت دینى، مجالسى برگزار مى کنند که براى اهلش تردیدى نیست که هدف از تشکیل این گونه مجالس جز تحقق اهداف منافقانه چیزى نیست. در نهایت هم مشاهده مى شود که در این مجالس آنچه عرضه مى شود جز ایجاد تفرقه در جامعه اسلامى و پاشیدن بذر نفاق و اختلاف چیز دیگرى نیست. گاهى این کار را مى توان در قالب «فرهنگ سرا» یا «میتینگ» به بهانه هاى مقدس نمایى یا بعضى همایش ها ردیابى کرد، اما همه در ادامه همان بناى مسجد ضرار یا قرآن به نیزه کردن در جنگ صفین است.
    بستر دیگرى که نفاق امروز خود را بروز مى دهد و در صدر اسلام هم وجود داشت، این است که جریان نفاق گاهى با «طرح شبهات و سؤالات گمراه کننده» سعى در اغواى افراد دارد. در صدر اسلام، طرح شبهات در سطح جامعه آن عصر وجود داشت. نمونه اش را مى توان در عصر پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مشاهده کرد که گاهى، به خصوص یهودیان، سؤالاتى نه براى فهمیدن، بلکه به منظور تعجیز پیامبر(صلى الله علیه وآله)مطرح مى کردند. خداوند وحى مى کرد و پاسخ آن سؤالات را پیامبر(صلى الله علیه وآله) به آن ها عرضه مى کرد که برخى از آیات در همین زمینه است. آیاتى که با تعبیر «یسألونک» شروع مى شود همین گونه آیات است که در مواردى سؤالات آن ها را اهل نفاق عرضه مى کردند. هدف آن ها استفهام نبود، بلکه رسوا کردن پیامبر(رحمه الله) را در نظر داشتند، سؤالاتى را مى پرسیدند که پاسخ آن ها را اجمالاً در کتب مقدس خود دریافته بودند، مى خواستند پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در مواجهه با این سؤالات تعجیز کنند و آن را در سطح جامعه اسلامى پخش کنند. در عصر امیرالمؤمنین(علیه السلام)هم به نحوى دیگر مسأله طرح شبهات و سؤالات مطرح بود.
    امروز یکى از شگردهاى جریان نفاق را در همین مسأله مى یابیم. متأسفانه امروز جریان شبهه افکنى با قدرت تمام، به خصوص با ابزارهاى روز، به ویژه در عرصه مطبوعات حرکت خودش را به پیش مى برد و با طرح شبهات، جوانان و افراد خام را به سمت خود جذب مى کند و آن ها را به معارف حقّه بدبین مى کند، بدون این که اهل معرفت و کسانى که متخصص در معارف دین هستند مجال پاسخ گویى به این شبهات را داشته باشند. در انبوه شبهات و انبوه جراید شبهه افکن، فرصتى براى پاسخ به این شبهات براى اهلش، بجز در معدودى از قلمروها، وجود ندارد. این هم یکى از نمودهاى بروز نفاق است.
    نمود دیگر نفاق، «تفاسیر شخصى» و به تعبیرى «من عندى» و غیرمستحکم و غیرمتقن از مقولات دینى است که امروزه تحت عنوان «قرائت هاى مختلف از دین» مطرح مى شود و متأسفانه این مسأله را در قالب زیبایى عرضه مى کنند مبنى بر این که فهم هیچ کس از دین حجت نیست و هر کسى مى تواند فهم خاص خود را داشته باشد. بنابراین، ممکن است کسى فهمى کاملاً متضاد از دین عرضه کند و کسى هم حق اعتراض ندارد. نظیر این را شاید بتوان در عصر امیرالمؤمنین(علیه السلام)در جریان جنگ صفین مشاهده کرد. آنچه خوارج در آن زمان با تعبیر «ان الحکم الّا لله» عرضه کردند تفسیرى بود که خوارج نسبت به این شعار داشتند. این یکى از مصادیق تفاسیر شخصى از مقولات دینى است. آن ها در مقابل قرآن ناطق و امیرالمؤمنین(علیه السلام) این آیه را تفسیر مى کردند و مسأله حکمیّت را صرفاً از آن خدا مى دانستند و مى گفتند امیرالمؤمنین(علیه السلام) حق حکمیّت ندارد، در حالى که همین هامسأله حکمیت رابرحضرت تحمیل کرده بودند. این نشان دهنده سستى مبناى آن ها در تفسیر آیه بود.
    نمودهاى دیگرى را هم در آن عصر مى توان یافت. نتیجه کج فهمى و تفاسیر شخصى از دین این شد که آن ها در جایى حاضر گردیدند یکى از شیعیان مخلص امیرالمؤمنین را هم راه همسر و فرزند در شکمش به شهادت برسانند، در حالى که همین ها طبق تفسیرى که از دین عرضه مى کردند حاضر نشدند یک خرماى گندیده اى را که بر زمین افتاده بود در دهان بگذارند یا وقتى یکى از یارانشان خوکى را کشت که متعلق به یک یهودى بود، به او اعتراض کردند! این همان تفاسیر شخصى از دین است که متأسفانه امروزه در قالب «حجّیت قرائت هاى مختلف از دین» آن را مشاهده مى کنیم. وقتى تفسیر دین به دست افراد غیرمتخصص بیفتد نتیجه اش همین خواهدشد:افرادى که هیچ گونه آشنایى با معارف و اصول و مبانى دینى ندارند خود را در کرسى نقد دینى و در تحلیل دینى و بیان و تفسیر مقولات دینى قرار مى دهند و نتیجه اش این خواهد شد که امروزه مااصلى ترین اصول دین را در معرض هجمه و حمله افراد مشاهده مى کنیم.
    حجة الاسلام یوسفى غروى: نفاق را با توجه به معناى آن، که دورویى باشد و ظاهر غیرباطن و باطن غیرظاهر، نمى توان در این زمان منتفى دانست. نفاق چیزى نیست که به یک زمان و مکان خاصى اختصاص پیدا کند، به طورى که در زمان و مکان دیگرى به طور کلى منتفى باشد، بلکه چیزى که کسى را وادار به تظاهر خلاف باطنش مى کند خوف و طمع است; همان دو عامل اصلى محرّک انسان در بسیارى از کارها و تصرفات. انسان به عنوان موجودى که درصدد جلب منافع و دفع مضرات از خود است، همه جا حساب رسى و سنجش دارد که ـ مثلاً ـ چه کارى به نفع اوست چه کارى به ضرر او; از چه راهى به منافع خودش مى رسد و از چه راهى مى تواند مضرّات را از خودش دفع کند و چون مثلاً ظواهر در یک زمانى و مکانى اسلامى است مثل جمهورى اسلامى و برخى معتقد به این نیستند، براى این که منافع خود را حفظ کنند و از مضرّات تظاهر بر خلاف جریان موجود در امان بمانند، حالت نفاق به خود مى گیرند. اما این که بتوان به طور مشخص، افرادى به عنوان «منافق» معرفى کرد، این احتیاج به دقت در مصادیق دارد. به اجمال، مى توان چیزى گفت، اما به تفصیل، چنین ادعایى کار آسانى نیست; زیرا چه بسا بعضى ها در لابهلاى حرکات و سکناتشان چیزهایى باشد که نشان دهد آن ها در جهت خلاف باطن خود عمل مى کنند، ولى در عین حال، درصدد تظاهر نباشند; درصدد این باشند که حتى الامکان تلاش و کوشش بر خلاف ظاهر را تا حدى پنهان کنند. اما همه کسانى که این کار را مى کنند شاید از روى نفاق ـ به معناى دقیق کلمه ـ نباشد، بلکه از روى این باشد که واقعیات را نفهمیده اند; مانند دلدادگان به فرهنگ غرب. البته بیش تر این ها از آثار جرایم و جنایات دوران پهلوى است. نباید فراموش کنیم که دست کم پنجاه سال بر این ملت و مملکت گذشت و آن ها از فرهنگ اسلامى به دور بودند. اگر هم احیاناً بعضى از ظواهر اسلامى رعایت مى شد، در حدى نبود که بتوان گفت به طور کامل اسلامى بود; برنامه ریزى یک برنامه ریزى پرورشى، اخلاقى، دینى، علمى، عقلى و عقیدتى نبود، افراد در این نظام به مدرسه هاى رسمى موجود در کشور مى رفتند و طبق برنامه هاى آن ها درس مى خواندند. به عنوان مثال، به دستور هویدا، نخست وزیر وقت، بخش نامه شده بود که در بسیارى از مدارس، دبیر تعلیمات دینى از افراد بهایى باشند; افراد بى عقیده اى که هیچ اعتقادى به اسلام نداشتند. روشن است که حضور چنین افرادى در مدارس براى انجام یک مأموریت خاصى بود که مزدوران داخلى در نظر داشتند. در طول قریب پنجاه سال حکومت پهلوى، نظام آموزشى در بیش تر نقاط مملکت ما به این کیفیت بود و این مدت قریب دو نسل و نیم در نظام طاغوت پرورش پیدا کردند. البته در آن سال هاى اولیه، رژیم نمى توانست نقاب از روى چهره پس بزند و بى دینى را به طور کامل تبلیغ کند. به همین دلیل، تا مدتى ناچار بود تظاهر به دین بکند. این «نفاق» مورد بحث ماست. پهلوى اول این شیوه را مدتى ادامه داد، اما به تدریج، نقاب از چهره کنار زد و ماهیت واقعى خود را نشان داد; برنامه تعلیمى استعمار انگلیس را به مرحله اجرا گذاشت و کار را به جایى رساند که با سخن گویان دینى و علماى مذهب و دیگر مظاهر دینى از جمله لباس رسمى روحانیان و لباس مشروع زنان به شدت مخالفت کرد. مأموران حکومتى او چادرها را از سر بعضى از زن ها مى کشیدند و آن ها را مى سوزاندند، حتى در حرم امام رضا(علیه السلام) هم عده اى را گماشته بودند روسرى ها را از سر زن ها مى گرفتند و سر آن ها را محکم به ضریح مى کوبیدند و مى گفتند: از این امام خجالت نمى کشید که با روسرى به حرم او مى آیید؟! یعنى در جایى که کسى تصور نمى کند هم مى آمدند و با دین مخالفت مى کردند! کار آن ها مصداق این حدیث شریف است که «... اذا رأیتم المعروف منکراً و المنکرَ معروفاً.»( ) چنین نظامى در این مملکت حاکم بود.
    البته این وضع ادامه پیدا نکرد و ساقط شد و همان ها هم ناچار شدند این وضع را یک مقدار تغییر بدهند، اگرچه در ترکیه، آتاتورک شدت و غلظت بیش ترى به خرج داد و چنان که نقل شده است حتى در بعضى جاها کار به جایى رسید که بر سر بعضى از زنان میخ کوبیده شد که چرا چادر پوشیده اند یا ـ مثلاً ـ مصطفى کمال از عربى خواندن نماز جلوگیرى کرد و وقتى امام جماعت مسجد ایاصوفیه اصرار کرده بود که نماز باید به صورت عربى خوانده شود، سربازان وارد مسجد شده و به هر کسى که مى رسیدند، او را مى زدند و حتى سینه ها و شکم هایى را با سرنیزه دریدند، به همان بهانه اى که رضاخان به اسم «ملّیت»در کشور ما همین کار را مى کرد. رضا خان و آتاتورک، هر دو اسب هاى یک درشکه بودند; دست نشانده استعمار انگلیس بودند. البته نتوانستند راه خود را ادامه دهند و صرف نظر از ایران که انقلاب کرد، در ترکیه هم مجبور شدند به روش ـ به اصطلاح «دموکراسى» ـ اگر چه به سبک غربى آن تن بدهند.
    حال با توجه به این که دو نسل و نیم در زمان طاغوت به این صورت بار آمده اند، در جمهورى اسلامى هم یک نسل دیگر به آن اضافه شده، آیا ممکن است به راحتى و چند روزه با ریشه هاى قبلى، همه مفاسد از بین برود؟ تغییر فرهنگ یک کار عاجلى نیست. اگر قرار بود با یک روز و دو روز انجام شود، نفاق در عصر خود پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هم آن قدر دوام پیدا نمى کرد، بلکه تا سال آخر حیات ایشان هر قدر اسلام به پیش مى رفت نفاق هم توسعه پیدا مى کرد; چنان که از مغازى واقدى نقل شد، وقتى پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) در سال نهم هجرت براى جنگ تبوک از مدینه خارج شدند، سى هزار نفر دست راست جاده خارج مدینه به طرف شام با پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) چادر زدند و سى هزار نفر هم منافقان طرفدار عبدالله بن اُبى، رأس منافقان، در طرف چپ جاده در مقابل پیغمبر(صلى الله علیه وآله) اردو زدند. این ها همه شهادتین را گفته بودند و بر حسب ظاهر، مسلمان هم بودند.
    بنابراین، آیا مى توان همه این ها را «منافق» نامید؟ البته ـ همان گونه که اشاره شد ـ «منافق» یک معناى دقیقى دارد و به کسى گفته مى شود که اصلاً مسلمان و معتقد به اسلام نیست، فقط تظاهر به اسلام مى کند و یک معناى تسامحى هم دارد و به کسى گفته مى شود که اسلام را درست نفهمیده و باورش نشده است و چنین کسى نه اهل تقلید است و نه اهل فن، در هر چیزى قایل به اختصاص است، به جز در اسلام و علوم اسلامى که به خودش اجازه مى دهد بدون هیچ تخصصى در آن ها اظهار نظر کند; مثلاً، فریب خورده مسأله «قرائت هاى مختلف از دین» و «پلورالیزم دینى» و امثال این ها مى باشد که البته این ها ریشه هاى قدیمى صوفیانه اى هم دارد; همین مطالبى که امروز سروش بیش تر به آن شهرت پیدا کرده از همین نمونه است. همین هم که در سخنان خود از اشعار مثنوى زیاد کمک مى گیرد، شاهد بر همین مدعاست. البته این خودش جاى مناقشه دارد که آیا پلورالیزمى که در عصر حاضر مطرح مى باشد و کسانى باورشان شده است که قرائت هاى مختلف منافاتى با دین ندارد، همان نفاق است یا نه، چون مطابق با اسلام حرف نمى زنند و آیا این که عقیده اى را اظهار مى کنند، مقتضایش اخلال در معارف دینى است؟
    بخش دوم سخن در این است که چه راه کارهایى را براى مقابله با نفاق، به خصوص با توجه به سیره نبوى و علوى مى توان پیشنهاد کرد. سیره این بزرگان یکسان نبوده، تفاوت هایى با هم داشته است. حتى روش خود پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)هم در جاهایى متفاوت بوده است. آیه به حسب ظاهر، مى فرماید: «یا ایُّها النّبىُّ جاهد الکُفّارَ و المنافقینَ و اغلظ علیهم» (توبه: 73)، به پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله)دستور مى دهد که با کفّار و منافقان جهاد کن و با آن ها غلظت به خرج بده، اما ـ به عنوان مثال ـ پیامبر(صلى الله علیه وآله) در فتح مکه، وقتى شنیدند که سعد بن عباده پرچم را به دست گرفته است و رجز تهدیدآمیزى براى مشرکان مکّه مى خواند که «الیوم یوم الملحمة الیوم تسبى الحرمة» پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) این کار را نپسندیدند و دستور دادند على(علیه السلام) پرچم رااز او بگیرد و شعار را تغییر دهد; حضرت فرمودند: «الیوم یوم المرحمة»( ) در نهایت با وجود آن که حضرت مى توانستند هم بر اساس عرف جاهلى و هم عرف شرعى، همه آن ها را به عنوان برده تلقى کنند ـ چون سال ها در برابر اسلام ایستاده بودند و تا آن جا که در توانشان بود در ضدیّت با اسلام کوشش کرده بودند، ولى به آن ها خطاب کردند و فرمودند: « اذهبوا فأنتم الطلقاء»;( ) بروید که شما آزادشدگان اسلام هستید.
    البته در این باره هم که آیا روش پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)مطابق این آیه بوده است یا نه، مفسّران پاسخ داده اند که قطعاً پیامبر(صلى الله علیه وآله) از طرف خداوند مأمور بوده اند تا چنین عمل کنند و غلظتى که از آن حضرت خواسته شده بیش از این نبوده که آن حضرت انجام داده اند. در سایر موارد هم آن حضرت تا آن جا که مى توانستند دندان روى جگر مى گذاشتند و تحمل مى کردند، مگر در جاهایى که کارد به استخوان مى رسید. بنابراین، نمى توان به صورت مشخص یک خط مشى کلى را معیّن کرد که آن حضرت در مقابله با نفاق عمل مى کرده است، جز این که بگوییم: تا آن جایى که امکان داشت کار فرهنگى مى کردند و اتمام حجّت مى کردند تا اگر افرادى فریب خورده اند از صف منافقان واقعى جدا شوند.
    معرفت: ویژگى هاى نفاق را در عصر حاضر چگونه ارزیابى مى کنید؟ بفرمایید چه راه کارهایى براى جریان شناسى نفاق باید پى گیرى کرد؟
    حجة الاسلام جبّارى: شناخت جریان «نفاق» ـ همان گونه که از نامش پیداست ـ کارى است مشکل; زیرا اگر ما سخن از کفر و شرک و امثال این ها به میان مى آوردیم، شناخت آن به مراتب آسان تر بود. جریان «نفاق» به همین دلیل چنین نامیده شده است که کسانى در این جریان فعالیت دارند که سریره و باطن آن ها با ظاهرشان یکسان نیست، کردار آن ها با گفتارشان یکى نیست، گفتار آن ها با نیّاتشان هم سان نیست. بنابراین، شناخت این افراد بدون این که ما از طریق نشانه هایشان پى به واقعیتشان ببریم، کارى است مشکل، مگر براى کسانى که علم به بواطن و سرایر و درون افراد دارند.
    بنابراین، اولاً شناخت جریان نفاق کارى است مشکل، مگر براى اهلش.
    ثانیاً، یکى از بهترین راه هاى شناخت جریان نفاق این است که ما به وسیله نشانه ها افراد منافق را در جریان ها و احزاب بازبشناسیم. یکى از این علایم نفاق این است که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)فرمودند: «مَن خالفت سریرته علانیته ...» اگر مشاهده کردیم که جریانى در عمل، خلاف آنچه که در گفتار و در شعار عرضه مى کرد بروز مى دهد، منافق است. یکى از دلایل عدم موفقیت در صحنه عمل، شرایط نامساعد است، موانعى است که وجود دارد; ولى گاهى انسان احساس مى کند که جریانى از ابتدا به فکر تحقق شعارهایش نبوده است. بنابراین این کار آن ها منافقانه بوده است که شعار آن را مطرح کرده اند ولى در عمل خلاف آن را ارائه داده اند.
    اگر بخواهیم در عصر حاضر این گونه جریان ها را بشناسیم، باید به سراغ این گونه شعارها برویم. در سال هاى اخیر شعارهاى زیادى درباره «قانون گرایى»، «آزادى»، «تحمّل مخالف»، «قرائت هاى مختلف از دین»، «جامعه چندصدایى»، «مردم سالارى» و امثال این ها مشاهده کرده ایم. نمى خواهیم تمام کسانى که این شعارها را مطرح کردند زیر سؤال ببریم. مسلّماً در میان این مدعیان، کسانى بوده اند که به واقع، در پى قانون گرایى و آزادى صحیح اسلامى و مسأله جامعه چندصدایى و امثال این ها بوده اند، اما متأسفانه در میان همین ها که این شعارها را مطرح مى کردند، دیده ایم که برخى فقط شعار داده اند. دلیلش هم این است که این ها وقتى به آن جایى که مى خواستند رسیدند، در پناه این آزادى، کسانى را که خواستند انتقاد کنند، تحمل نکردند و معلوم شد که شعار «آزادى» معنایش این بود: آزادى تا مرز انتقاد از من قابل قبول است! این عین جریان نفاق است; چرا که این ها در ابتدا چنین چیزى را مطرح نکرده بودند، «آزادى» را به طور مطلق و براى همه مطرح مى کردند. یا مثلاً شعار «قانون گرایى» که توسط برخى مطرح شد، این ها در صحنه هاى گوناگون نشان دادند که مرادشان از «قانون گرایى» این است که تا زمانى که قانون مضر منافع آن ها و جناحشان نباشد قابل قبول است، اما اگر زمانى عمل به قانون مضر نسبت به منافع آنان تشخیص داده شد، قانون گرایى باید در حد شعار باقى بماند. نتیجه آن که همین ها تبدیل شدند به کسانى که بزرگ ترین شعارها را برضد نهادهاى بزرگ قانونى کشور سر دادند. آن ها شعار «آزادى مخالف» را مطرح کردند، در حالى که کسانى را که در بعضى مقولات دینى قرائت هاى مخالف آن ها داشتند، تحمل نکردند. این در حالى است که مشاهده مى کنیم به بعضى از بزرگان دین و صاحب نظران دینى، که ده ها سال است عمر خود را صرف تحقیق و تدریس معارف دینى کرده اند، چه هجمه هاى ناجوانمردانه اى که در مطبوعات انجام نمى دهند! این عین عدم تحمل صداى مخالف و قایل نبودن به حجّیت قرائت هاى مختلف از دین است. این ها نمونه هایى است از نفاق جدید.
    حجة الاسلام یوسفى غروى: اگر بخواهیم به صورت ظاهر حکم کنیم، باید افرادى را که خلاف عقیده باطنى خود عمل مى کنند «منافق» و کار آن ها را هم «نفاق» بدانیم، اما به طور قطع، همه این گونه نیستند و بیش تر این گونه افراد چون تربیت شدگان فرهنگ منحرف زمان سابق هستند، چنین عقاید و تصوراتى دارند. جمهورى اسلامى هم نمى توانسته است به صورت معجزه آسا تمام این افراد را یک روزه تغییر دهد. خود پیغمبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هم در طول 23 سال افرادى را تربیت کرد، اگرچه بسیارى از آن ها هم با امیرالمؤمنین(علیه السلام) نماندند و منحرف شدند; چنان که در بعضى از روایات آمده است که «ارتد النّاس بعد رسول اللهِ الّا ثلاثة ...»( ) حتى شخصیتى مثل جابر بن عبدالله انصارى هم در اثر موج انحرافى که پس از پیغمبر(صلى الله علیه وآله) ایجاد شد دچار تزلزل گردید، ولى او و برخى دیگر به تدریج، متوجه شدند و برگشتند. بنابراین، مى توان گفت بیش تر آن ها فریفته شدند. پس کارهاى فرهنگى طول مى کشد و زمان مى برد تا افراد در خط صحیحى قرار بگیرند.
    اما در این باره که براى جریان شناسى نفاق جدید چه روش هایى را مى توان پیشنهاد کرد، باید گفت: اطلاق عنوان «نفاق جدید» به بعضى ها جاى تأمّل دارد که آیا واقعاً آن ها منافق هستند یا این که دچار انحرافات فکرى شده اند; چون بیش تر جامعه تربیت فکرى و اسلامى نشده اند، بسیارى از این انحرافات در آن ها وجود دارد که از روى نفاق نیست، از روى کج فهمى، قصور یا احیاناً تقصیر در فهمیدن است; در این که نرفته اند از منابع صحیح، اسلام را دریافت کنند.
 معرفت: خطر نفاق خواص و روشن فکران به ظاهر مسلمان دلداده غرب و به طور کلى نفاق جدید در جمهورى اسلامى ایران را بیان نمایید.
حجة الاسلام یوسفى غروى: عنوان «دلداده غرب» براى این قبیل افراد مناسب تر از «منافق» است; چون این عنوان اعم از این است که صرف دل دادگى موجب شده باشد که این راه را بروند یا این که واقعاً از روى نفاق و غرض ورزى، باطنشان ناسالم باشد و تظاهر به اسلام کنند تا منافعشان حفظ شود. بنابراین، بیش تر افراد مورد بحث دلدادگان غرب هستند، مگر این که در موارد خاصى، به طور قطعى عنوان «نفاق» بر آن ها صدق کند. بر این اساس، کج فهمى هاى افراد از اسلام و مذهب اهل بیت(علیهم السلام) را نمى توان «نفاق» دانست. در عین حال منکر نیستیم که افرادى در میان این ها هستند که براى حفظ منافع خود و دورى از مضرّات، باطن خود را اظهار نمى کنند.
    البته در صدر اسلام هم منافقان به چند دسته تقسیم مى شدند. بعضى از آن ها افراد ضعیف الایمان بودند; کسانى که اصل ایمانشان به اصول دین ضعیف بود و ایمان قوى نداشتند. خداوند هم درباره آن ها مى فرماید: «و مِن الناسِ مَن یعبدالله على حرف فاِن اَصابه خیرٌ اطمأن به و اِن اصابته فتنةٌ انقلبَ على وجهه» (حج: 11) این قبیل افراد اگر خیراتى و منافعى به آن ها برسد به دین مطمئن مى شوند; دنبال منافعى از دین هستند. اما اگر فتنه اى براى آن ها پیش بیاید و ضررى به آن ها برسد، منقلب مى شوند و از اسلام برمى گردند; یعنى همان ایمان ضعیفى را هم که داشتند از دست مى دهند. بنابراین، نفاق درآن زمان هم درجات شدت و ضعفى داشت. یک درجه نفاق ضعف ایمان بود، نه عدم ایمان. شاید بتوان همین نوع نفاق ـ ضعف ایمان ـ را به بسیارى از افراد حاضر در جمهورى اسلامى نسبت داد; بعضى از خطوطى که با آن ها اتمام حجّت هایى هم شده است شناخته اند و مى دانند که اگر اسلام را مى خواهند باید از طریق متخصصان بشناسند; یعنى علما و مجتهدان، وگرنه اسلامى که دیگران مى گویند اسلام ناب نیست.
حجة الاسلام جبّارى: همان گونه که جناب استاد بیان فرمودند نمى توان هر روشن فکر دلداده غرب را منافق نامید، من با این قسمت فرمایش ایشان موافقم، چرا که برخى واقعاً راه را در تبعیت از مظاهر غرب، اعمّ از مظاهر اجتماعى، اقتصادى، فرهنگى و فکرى مى بینند و سخت پاى بند به آن هستند، چنین کسانى آنچه بروز مى دهند مطابق خواست و عقیده و نیّت باطنى شان است. اما سخن ما متوجه کسانى است که با وجود اعتقاد به سیادت غرب در تمامى ابعاد یا در غالب ابعاد، در شعار و عمل این گونه بروز ندادند تا مردم یا حکومت، تکلیف خود با آنان را بدانند. اینان ابتدا در لفّافه عناوین ظاهر فریب ابراز وجود مى کنند و پس از فریب عده اى به تدریج هویت واقعى خود را آشکار مى کنند. این جا کسى حق ندارد در مقام دفاع از ایشان بگوید که اینان چاره اى جز اخفاى عقاید واقعى خود نداشته اند; چرا که قدرت در دست مخالفانشان بوده است. به عبارت دیگر، مجبور به تقیه شده اند، چرا که این تقیه اصطلاحى نیست، بلکه اصطلاحاً به آن «نفاق» مى گویند; یعنى مخالف ظاهر با باطن، اگر در مقابل باطل باشد تقیه، و اگر در مقابل حق باشد نفاق است. بنابراین، اینان حق نداشته اند با طرح شعارهاى فریبنده عده اى را اغوا کنند و رأى مردم مسلمان را متوجه خود سازند و به مرور زمان عملاً ثابت کنند چندان پاى بند آن شعارها نبوده اند این، به اعتقاد من، قطعاً از مصادیق نفاق است; و البته ذکر برخى مصادیق نفاق در عصر حاضر، و اثبات این مدّعا، نیاز به مجال بیش تر دارد.
    
    معرفت: با سپاس از شما سروران عزیز که در این گفتوگو حضور یافتید.
    
    پاورقیها:
    1ـ محمدباقرمجلسى،بحارالانوار، ج 52، ص 181
    2ـ نهج البلاغه،شرح ابن ابى الحدید،ج17، ص 272
    3ـ بحارالانوار ج 19، ص 181
    4ـ اختیار معرفة الرجال، 1266 و 14

آدرس اینترنتی